روايتي از صفحات برگزيده حيات و شهادت مهدي باكري؛

 
 
سعادت مي خواهد و بس. اينكه 30 سال زندگي كني و قدر و قيمت قرن ها را براي خود، ملت و كشورت به ارمغان بياوري. اينكه در طول زندگي 30 ساله ات كه بي شك نصفي از آن را به كودكي و نوجواني گذراندي چنان از سطرهاي اسطورگي صعود كني كه تا هميشه بر بلنداي قله ايثار و تقويم تاريخ مردان هميشه سرو قامت بايستي...

 24 سالگي، روزهاي شكوفايي مهدي بود. آن روزها كه از پادگان سربازي فرار كرد و به جمعيت خروشان و دلهاي جامانده در خيابان انقلاب پيوست؛ مهندس مكانيك مياندوآبي آنقدر خالصانه در سنگر انقلاب مبارزه كرد كه سال 58 در ساماندهي سپاه پاسداران آذربايجان غربي نقش ايفا كند و سال 59 شهردار اروميه بشود. اصلابچه هاي مكتب حضرت روح الله(رض) چنان در بستر انقلاب آب داده شده بودند كه مديريت كارآمد و مبتني بر آموزه هاي اصولگرايي از آنها الگو گرفت. آبان ماه همان سال، مهندس مهدي باكري ازدواج مي كند و يك روز پس از آغاز شيرين يك زندگي جديد، زندگي ديگري را با تمام سلول هاي وجودش برمي گزيند و سفر عشق را آغاز مي كند. پاييز برگ ريز است كه او رهسپار مناطق عملياتي جنوب مي شود. ايستگاه 7 آبادان، دوازدهم آبان 59 را هيچگاه فراموش نمي كند روزي كه سرداري پاك باخته قدم بر خاك مقدسش گذاشت؛ با وضو و غسل شهادت...
    ¤¤¤
شكست حصر آبادان، عمليات فتح المبين، عمليات 
    بيت المقدس، عمليات رمضان، عمليات مسلم بن عقيل، والفجرمقدماتي، والفجر يك تا چهار، عمليات خيبر و بدر... نقاط درخشاني در آسمان حيات 30 ساله مهدي بود؛ آن هم زماني كه او در 28 سالگي فرماندهي تيپ و فرماندهي لشكر 31 عاشورا را عهده دار شد.خاك نرم و خشك شلمچه، سومار، فكه، چزابه، پيرانشهر، جزاير مجنون، هورالهويزه و... هنوز هم عطر گام هاي پرطنين «آقا مهدي» را بر جان پر خاطره خود حس مي كند و مردمان روزهاي آرامش و امنيت دهه 80 ايران، به يمن همين معطر بودن آن شن هاي نرم، خاك اين مناطق را سجده گاه چشم هاي باراني شان مي كنند و خاكش را براي تبرك و تيمم سوغات مي برند...سردار باكري زخم هاي شيريني را از فتح المبين و بيت المقدس و رمضان براي خود به يادگاري خريد اما پرنده كه باشي، قفس خاكي تو را تنگ است؛ حتي با زخم هايي به رنگ خدا...
    ¤¤¤
    بوي بهار مي آمد و عطر بهارنارنج كه آب هاي دجله در هورالعظيم و در نبردي تن به تن او را به شهداي غزوه بدر و آنها كه در جوار رسول اعظم(ص) شمشير زدند، رساند؛ وقتي مجروح شد و تير عاشقي بر شقيقه اش نشست، سبكبال و آرام در زورقي شكسته به درياي بيكران دلدادگان كوي سيد الشهدا(ع) پيوست...
    ¤¤¤
    حميد، برادر آقا مهدي، يكسال قبل و مثل او در اسفند ماهي كه به عيد و بهار و تحويل سال انسان، نزديك است، شهيد شده بود و حالابرادر يكسال بعد به او پيوسته بود و شقايقي ديگر بر خاك مقدس جمهوري اسلامي ايران رويانده بود... و چه عطري دارد اين گل هميشه بهار!
    ¤¤¤
    كتاب خداحافظ سردار، به همت سيد قاسم ناظمي، روايتي است خواندني از حيات و حماسه سردار سرو قامت ايران اسلامي، شهيد مهدي باكري. اين كتاب كه به سفارش ستاد كنگره شهدا و سرداران شهيد آذربايجان شرقي تهيه و منتشر شده است.
    كتاب به صورت خاطره - داستانك ، بيشتر بر اساس گفته هاي سرداران دفاع مقدس تنظيم شده و روايتي است از لحظه لحظه حضور او در جبهه هاي جنوب و عملات بدر تا لحظه عروج و شهادت. كتاب با ضمايم وصيتنامه و روايت دو تن از افسران عراقي در مورد عمليات بدر همراه با آلبوم عكس، منتشر شده است.
    ¤¤¤
    هنوز از آقا مهدي فاصله اي نگرفته ام كه صداي گلوله اي بر مي خيزد... براي خودم هم عجيب است كه در ميان آن همه صداي تير اندازي، صداي گلوله اي بر جا ميخكوبم كند. دلم فرو مي ريزد و آرزو مي كنم خمپاره اي در آغوشم منفجر شود ولي گلوله به مقصد نرسد. دلواپس پيشاني آقا مهدي هستم، مي دانم كه پيشاني بلندش شامه تمامي اسلحه ها را تحريك مي كند... صداي شليك هنوز در هزار توي ذهنم تكرار مي شود.دل به دريا مي زنم و سر بر مي گردانم. فرمانده لشكر عاشورا با فرقي شكافته به قتلگاه افتاده است. احساس مي كنم آسمان بر سرم خراب شده و پاهايم قدرت حركت ندارد... تا به خود بيايم چند نفري اطراف آقا مهدي را مي گيرند و بر روي دست به سوي قايقي كه در آن نزديكي است مي رسانند. قايق خود را به آب مي سپارد.
    ¤¤¤
    آخرين گلوله ها را شليك مي كنم. مي نشينم و به دنبال خشاب ديگري مي گردم كناره آب تعدادي كارت شناسايي توجهم را جلب مي كند. كارت ها به نظرم آشناست. يكي را به دست مي گيرم. كارت شناسايي علي اكبر كاملي است. علي اكبر بي سيم چي آقا مهدي است. ضربان قلبم سرعت مي گيرد با دستپاچگي بي سيم چي را به سمت محلي كه آقا مهدي آنجاست مي فرستم »برو ببين آنجا چه خبره؟« تند و تيز مي رود و بر مي گردد.
    - آقا مهدي تير خورده!...
    ميان زمين و آسمان رها مي شوم، چشم هايم سياهي مي رود، دجله روي سرم مي چرخد و صداي بي سيم چي در گوشم تكرار مي شود«آقا مهدي تير خورده! عليرضا مي خواهد با قايق آقا مهدي را به عقب برساند...»
    به روي دجله نگاه مي كنم قايق به تندي از مقابل ما مي گذرد. عليرضا به چالاكي سرش را خم كرده و قايق را هدايت مي كند در يك لحظه به ياد مي آورم كه گلوگاه در دست عراقي هاست و قايق درست به همان سمت مي رود...
    ¤¤¤
    آقا مهدي وصيتنامه كوتاهي دارد كه خودش يك دنيا حرف است؛ يك دنيا حرف غير قابل انقضاء...انگار همين امروز اين واژه هاي سپيد سروده شده اند...
    آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد براي ديدار ربش، و چه كنم كه تهي دستم، خدايا تو قبولم كن. يا اباعبدالله شفاعت!سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم و ستم، عصر كفر و الحاد، عصر مظلوميت اسلام و پيروان واقعي اش. عزيزانم شبانه روز بايد شكرگزار خدا باشيم كه سرباز راستين صادق اين نعمت شويم و بايد خطر وسوسه هاي دروني و دنيا فريبي را شناخته و بر حذر باشيم كه صدق نيت و خلوص در عمل، تنها چاره ساز است.اي عاشقان اباعبدالله بايستي شهادت را در آغوش گرفت، گونه ها بايستي از شوق سرخ شود و ضربان قلب تندتر شود. بايستي محتواي فرامين امام را درك و عمل نماييم تا بلكه قدري از تكليف خود را در شكرگزاري بجا آورده باشيم...»
    ¤¤¤
    اگر واژه هاي دريايي اين كتاب را جرعه نوش كنيم تازه جرعه اي از بيكران صدها فرزند دلبند انقلاب را نوشيديم؛ كه اين كهكشان پر از ستارگاني است كه هيچگاه خاموش كه هرگز، هيچگاه كم فروغ هم نمي شوند، سلام سردار! دل خوش به نگاه تو هستيم در اين روزگار شكوفايي انقلاب...

* محسن حدادي

منبع: مشرق



۰۱ / ۱۱ / ۱۳۹۲

نظرات شما
نام و نام خانوادگي :    
ايميل :
نظر شما :
توجه نماييد : نظرات شما پس از تاييد مدير سايت نمايش داده خواهد شد
 
وضعيت نظر جديد : ---


نظرات ارسال شده :

  
تعداد نمايش : ۵۲۱
Copyright : www.KongerehSardaran.ir    Email : Info@KongerehSardaran.ir    Powered by : ProgrammersHeaven