آخرين فرصت


سردار شهيد هادي فضلي
نشسته بوديم بيرون سنگر و به اخبار ساعت 2 كه از بلندگوها پخش مي شد ، گوش مي داديم كه خبر پذيرفتن قطع نامه توسط ايران ميخكوبمان كرد . وقتي فرمايشات امام را شنيديم كه مي گفت : بسيجيان ! من مقصود شما را درك مي كنم به عنوان يك پدر مي دانم براي شما سخت است ؛ اما مصلحت اين است كه قطعنامه را قبول كنيم . من اين جام زهر را مي نوشم تا ... ؟ يك دفعه بغض مان تركيد و شروع كرديم به گريه . فضلي از همه بي تاب تر بود . فرياد مي زد : «جنگ تمام شد . حالا ما بعد از اين چه كار كنيم ؟ در شهادت به رويمان بسته شد . خدايا هشت سال توي جبهه بودم . چه كار كردم كه مرا قبول نكردي .» حال بقيه هم تعريفي نبود . گريه مي كردند و اسم دوستان شهيدشان را صدا مي كردند . شهيد ميرزايي ضجه مي كشيد . « خدايا ! يك فرصت ديگر به ما جا مانده ها بده . خدايا با ما قهر نكن . حتي شنيديم يك گوسفند هم در همان حال و هوا نذر كرد كه حاجتش روا شود . مدتي بعد كه خبر حمله ي منافقين و عمليات مرصاد را شنيديم هادي فضلي را ديدم كه روي پايش بند نيست مي گفت : اين آخرين فرصت است . بايد بروم و اين آخرين در راهم بزنم شايد خدا قبولم كرد و در را به رويم باز كرد .

 




نظرات شما
نام و نام خانوادگي :    
ايميل :
نظر شما :
توجه نماييد : نظرات شما پس از تاييد مدير سايت نمايش داده خواهد شد
 
وضعيت نظر جديد : ---

نظرات ارسال شده :

  
تعداد نمايش : ۴۵۱۴
Copyright : www.KongerehSardaran.ir    Email : Info@KongerehSardaran.ir    Powered by : ProgrammersHeaven