گرد و گردو!


سردار شهيد حسين خادم پر
درسش خوب بود . پدرش يك كاپشن قشنگ و گران قيمت برايش خريد . يك روز زنگ آخر كاپشن را در دبيرستان جا گذاشت . فردا كه به مدرسه رفتيم ، ديديم كاپشن نيست . يك هفته بعد ، كاپشن را تن يكي از بچه ها ديديم . گفتيم : « حسين بدو كاپشن ات پيدا شده . » گفت : « از كجا معلوم است كاپشن من باشد ؟ » گفتيم : « د خودش است ديگر . ببين چقدر نو است . به جان خودمان كاپشن توست . » گفت : « هر گردي كه گردو نيست ! » زمستان تمام شد و بهار آمد ؛ اما نه خودش رفت كاپشن اش را بگيرد نه گذاشت ما پادرمياني كنيم و آن را پس بگيريم . چند سال بعد، ياد آن خاطره افتادم، گفتم : « راستي حسين چرا آن سال پا پيش نگذاشتي كاپشن ات را بگيري؟ » داشت زير لب ذكر مي گفت. اوّل سكوت كرد و بعد آرام گفت : « كاپشن خيلي قشنگ بود من هم خيلي دوست اش داشتم . خواستم ببينم مي توانم پا روي دلم بگذارم . در ثاني مي دانستم آن پسري كه كاپشن را برداشته هم همان حس مرا به كاپشن دارد . همان لحظه ي اول از ته دل حلالش كردم تا روز قيامت به خاطر كاپشن من مواخذه نشود . خدا كند به راه راست هدايت شده باشد .»

 




نظرات شما
نام و نام خانوادگي :    
ايميل :
نظر شما :
توجه نماييد : نظرات شما پس از تاييد مدير سايت نمايش داده خواهد شد
 
وضعيت نظر جديد : ---

نظرات ارسال شده :

  
تعداد نمايش : ۵۶۹۸
Copyright : www.KongerehSardaran.ir    Email : Info@KongerehSardaran.ir    Powered by : ProgrammersHeaven