تعقيب در نيمه شب


سردارشهيد عليرضا خزاعي
چند ساعت قبل از اذان صبح از سپاه مي زد بيرون . ماه رمضان بود و نزديك سحر . نمي دانم چه طور شد كه آن شب به سرم زد دنبالش كنم . او مي رفت و من پنهان از چشم او در تعقيبش بودم . خيلي از سپاه دور شد . هر چقدر بيشترمي رفت ، كنجكاوي ام بيشتر مي شد . دلم مي خواست بدانم اين وقت شب كجا مي رود . رسيد به تپه ي مصلي . رفت داخل يك گودال . كمي دورتر ايستادم . هنوز هوا تاريك تاريك بود . نفسم بالا نمي آمد . يك دفعه صداي هق هق گريه هايش را شنيدم . دعا مي خواند . ناله مي كرد . ضجه مي كشيد و زار زار گريه مي كرد . كمي دورتر از او روي خاك ها افتادم . او بلند بلند گريه مي كرد و من بي صدا اشك مي ريختم .

 




نظرات شما
نام و نام خانوادگي :    
ايميل :
نظر شما :
توجه نماييد : نظرات شما پس از تاييد مدير سايت نمايش داده خواهد شد
 
وضعيت نظر جديد : ---

نظرات ارسال شده :

  
تعداد نمايش : ۵۵۲۹
Copyright : www.KongerehSardaran.ir    Email : Info@KongerehSardaran.ir    Powered by : ProgrammersHeaven